Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker ماجراهاي من و سارا
ماجراهاي من و سارا
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
ماجراهاي من و سارا
خانه | آرشيو | ايميل


متولد خرداد 57 هستم و يه دختر نازو قشنگ دارم.زندگيم پر از فراز ونشيب هاي زياده.اگه قرار باشه راستش رو بگم بيشتر نشيبِ ،ولي باز خيلي خوشحال و راضي ام .اینجا خونه ی مجازی ماست . با عشق ساختیمش و با عشق به هم و برای هم مینویسیم! زندگی رو دوست داریم و بهش لبخند میزنیم .عاشق خدا هستیم و اون همیشه با ماست ، برای همین همیشه امید داریم.

***********
*ای گل من ای گل من*
*ای دختر خوشگل من *
*عزیز ودردونه ی من *
*ای گل گلخونه ی من*
* تو دختر ناز منی *
*خوشگل وطنّاز منی*
* قربون خنده هات برم*
* تو پر پروازمنی*
*دل منو برده چشات *
*دلم اسیر خنده هات*
*عروسک قشنگ من*
* قربون اشک بی صدات *
*همه ی دنیا یه طرف *
*دختر نازم یه طرف*

امکانات و ابزارها
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
رونیکا؛اولین ثمره عشقم
عسل عشق مامان و بابا(تهران)
اين نفس من بيده(مهديار)
لاريسا و مامان آيدا(تهران)
نارگلي(تهران)
عشقولانه های ما 3 نفر
۹ ماه و ۹ روز
كياراد خان(ژاپن)
آرتا شور زندگی
ارغوان و مامانوباباش
شايني و مامانش
ارشيا بهونه ي كوچك من(بوشهر)
باران کوچولو
دنیای مامانی
مارتیا،فرشته کوچک خوشبختی ما
مخمل من آلینا(مالزي)
آذين جون
آوين كوچولو
آئین ,مرد کوچک
يوناي من (اهواز)
آرش وروجك(امارات)
آدرینا تکه ای از ماه
پگاه و پارسا
ماني فسقلي
حس قشنگ مادري
آموخته هاي من از تو
هانا دختر من
زندگی من
کیا و پایا کوچولو
مارتیا پسر دوست داشتنی ام
من و دخترم تارا
نگار مامان محمد مهدی
ایلیا :‌قهرمان کوچک
عمو پورنگ
سحر مامان تنديس
باباي فردا
نوشـــته های یـه مــامـان
مانا و مانيا دخترهاي آسمون
من و پسرم آرین
هومن کوچولو
تیستو مامان شده
نیکان و شیطونیهاش
دني دردونه ي من
بزرگ شدن من
پادشاه جوانمرد ما
من هم مامان شدم
عشق مامان و بابا
آراد خان
ماهان كوچولو
برديا شيطونك مامان و بابا
پرهان دلبندم(تهران)
نی نی قندی ما
راستین کوچولو
هنا و دختر نازش
ستاره
دانيال خان
شاهدونه كوچولوي ما
غزل كوچولو
ايلياي مامان
ثنا جون
آينده( ليلي مامان آراز جان)
توت فرنگی و مهربون همسر
من و فندق
گل ِ قشنگ ِ باغچه ی زندگي ِ من
شان آی
شازده ارشك
یه جای امن برای درد دل
آرتین ٬ هدیه آسمونی ما
نی نی ناز مامان و باباش(یزدان)
مامان تربچه های نازنین شایان وشمیم وشارمین (انگلیس)
عسل خانوم
نه نه طاها
خاطرات تارا و سارا
jjjjj
لينکهاي روزانه
مد لباس
آلبوم عكس
روزانه هاي مريم( دبي )
رزيتا ( هندوستان)
مرجانه( آمريكا )
سفر يعني زندگي
دنیای پاستیل و جوجو
حس قشنگ زندگیمون
تجربه زندگی در هلند
دو لقمه خاطره ی سبز!
آقای شکلات و خانوم بستنــــی
يادداشتهاي من(نداي عزيز از آلمان)
من و تو(شيواي عزيز)
ما دو تا(كاترين عزيز)
آشيانه عشق من و آقاي همسر(دبي)
من و تو با هم ما شدیم(نوگل عزيز)
من در اقيانوس زندگي(پاني عزيز)
دفتر خاطرات من
ژورنال لباس
شکلات عسلی
ستاره هاي سربي
مرجع کامل(عکس_ترفند_اینترنت_عاشقانه و..)
دكوراسيون و تزئينات ، خانه داري
وبلاگ آقاي پرويز
جوراب پاره و انگشت آزاد
دلتنگي هاي سارا
دكتر آبي دل
عكسهاي ديجيتالي من(امير خان)
ميچكا كلي
اينجا مي تونه يه خونه باشه( مهدي)
حسن الماسي
صبح به خير
انديشه آريا
يه وبلاگ خوشمزه
رهگذر عمر
آواز پرنده اي در دور دست
واسنوك
ترانه ي خلقت
آهنگ وفا
در دوردست‌ها
باهم بخنديم
نگفتني ها
دل قوی دار سحر نزدیک است
نگفتني ها
عسل و شكر
هكر(آقاي شهرام)
آتشكده(آذر عزيز)
مشترك مورد نظر
تنها در آفريقا
نوشته هاي يك زندگي
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
تولدی برای مرده ها

امروز یه روز آفتابی  ولی سردی رو داشتیم. دلم هوای مادر بزرگم رو کرده بود. اون سه سال پیش در سن 85 سالگی فوت کرده.خانه ی ما تا قبرستان 5 دقیقه بیشتر نیست ولی با تمام این احوال  وقتش رو ندارم که زود به زود سر خاکش برم.امروز همراه سارا عزممون رو جزم کردیم و رفتیم. دم در قبرستان طبق معمول گل و گلاب و شمع می فروختند ولی این دفعه علاوه بر اینها بادکنک هم ضمیمه ی اینها شده بود. و من هم به خواسته ی سارا یکی براش خریدم. از وقتی که وارد قبرستان شدم سارا شروع به فوت کردن شمع های بالای سر قبرها بود. شاید این کار رو 200 بار تکرار کرد.

تصورش رو بکنید بادکنک به دست فوت می کرد و میگفت تولدت مبارک وبعد سراغ قبر بعدی میرفت.


[ ]
+
مهد
هفته ی پیش ساراخانوم ما باز حسابی سرما خورده بود ولی با داروهایی که من تجویز کردم براش خوب خوب شد.جمعه ی هفته ی پیش هم ویلای یکی از دوستهامون رفته بودیم که به هممون  خیلی خوش گذشت و مخصوصا به سارا کوچولوی ما.کلی هم شیطونی کردو خلاصه ترکونده بود همه جا رو . ریختش مثل بچه های روستا شده بود و ما هم حسابی ذوق می کردیم.
سارا خانوم ما هم ازچهارشنبه گذشته راهی مهد کودک شد (البته با اشک و زاری فراوان که از طرف من سرکوب شد).والله همیشه فکر می کردم سارا خیلی خیلی شیطونه ولی وقتی محیط مهد کودک و رفتارهای بچه ها رو دیدم تصمیم به خواندن نماز شکر شدم. واقعا بچه ها آینه ی پدر و مادرهاشون هستند.بعضی از بچه ها فوق العاده مودب و با نظم و بعضی هاشون بی تربیت و دریده و حاضر جواب. خدا به داد مربی های مهد برسه.
دوستت دارم سارای قشنگم به خاطر تمام مهربونیهات و اینکه توی مهد منو سر افکنده نکردی و همه از تو تعریف می کردند.

[ ]
+
شب یلدا و تصمیمات جدید

یلدا هم به سلامتی تموم شد. یلدای خوبی داشتیم شب خونه ی مامانم اینا بودیم. مهدی از بس خسته بود بعد از خوردن شام خوابید ، ولی منو سارا تا آخر شب بیدار بودیم و کلی به خودمون خوش گذروندیم. سارا هم طبق معمول می ترکوند.سوژه شب یلدای سارا پشمک بازی بود. قبلا خیلی به شیطونی سارا گیر می دادم ولی دیگه این کار رو نمیکنم و اجازه شلوغ کاری و شیطونی و خراب کاری رو بهش میدم آخه الان این کارها رو نکنه پس کی این کارها رو بکنه.اصلا کار بچه همینه . اصلا هم به حرفهای بقیه اهمیت نمیدم که چرا سارا شیطونه.وشاکی بودنشون در مورد سارا در حد حرف می مونه. چون به هر حال هرکسی یه سلیقه ای داره و یه طرز زندگی متفاوت و اگه من هم بخوام با حرف هر کسی با سارا دعوا کنم در آینده ای نزدیک یه بچه ی عصبی تحویل خواهم گرفت، به  خاطر همین چند مدته بی خیالی رو ترجیح دادم . اینجوری هم من راحتم و هم اعصاب بچه م. البته بی خیالی من در حد سارا تنها نیست ، تقریبا نسبت به همه چیز کمی بی خیالی طی میکنم. به خدا کیف داره. راحت راحت


[ ]
+
حرفی تازه


سلام

شاید کج و ماوج حرف زدن بچه ها برای خیلی از شما ها تکراری باشه. چون کم و بیش اکثر بچه ها اینجوری حرف می زنند.ولی سارای ما از اونجایی که تنبل تشریف داره، در سن سه و نیم سالگی تازه تازه شروع به کج و ماوج حرف زدن کرده. اینها رو برای سارا می نویسم تا برای من یه خاطره باشه و برای سارا یه یادگاری،مثلا:

بخور=بکور

د لن شو= بلند شو

شوکول= شکلات

نسکاف=نسکافه

بخواب=بکاپ

ولش کن=دلش کن

صاف = صاپ

مواظب باش=پواظب پاش

زود باش=سود باش

باز کن= آچ البته یعدش خودش تصحیح میکنه وبه خودش میگه : سارا چی؟ باز کن

اسمت چیه؟= اسنت چیه؟


[ ]
+
از بهار تا پاییز

سلام به همه. می دونم که این دیگه رسم وبلاگ نویسی نیست . به خدا وقت نمی کنم. تحولات زیادی توی زندگیم پیش اومده.سارا بزرگ شده و من بزرگتر.آخرین باری که یه مطلب جدید نوشتم درختها داشتن شکوفه می دادندو برگهای تازه جوونه می زد و الان که دارم می نویسم همون برگها رنگهای قشنگ پاییزی به خودشون گرفتن.باورتون میشه اینها قشنگترن؟!

سارا خانوم ما هم دیگه تصمیم به حرف زدن گرفته خدا رو شکر. یواش یواش کلمه ها رو تکرار می کنه. در مورد دستشویی هم لطف کرده و فقط میگه جوجو جیش( یعنی جیش دارم ، منو پنپرز کن) چون دستشویی جیش نمی کنه ، فقط لطف کرده و  خبرم میکنه. به خدا اینم شکر. ولی کلا خیلی خیلی شلوغ شده.تصمیم گرفتم کم لطفی رو بذارم کنار. پس میام. خوش باشید مثل همیشه.


[ ]
+
پایان شب سیه سپید است

درست یازده ماه پیش آخرین پستم رو توی این وبلاگ نوشته بودم. بعد از اون دیگه سرنخ زندگیم از دستم در رفت و همه چیز گره خورد. اینقدر سخت بود که نگو و نپرس. البته دوست ندارم ازاون روزهای وحشتناک حرف بزنم چون شکر خدا تمام اون روزها تموم شد.

توی این مدت سارا بزرگتر شده. چرا دروغ بگم سارا بچه ی آرومی هستش و زیاد اذیتم نمیکنه و فقط شلوغی های خاص خودش رو داره.یکی از مشکلاتی که من با سارا دارم اینه که صبحها دیر از خواب پا میشه. اوایل ساعت 9 شب می خوابوندم و همه چراغهای خونه رو خاموش می کردم ولی ساعت 11 دوباره بیدار می شد و تا ساعت 2 شب مشغول بازی میشد و بالطبع دیر از خواب پا میشد.مشکل بعدی من غذا نخوردن ساراست، خوردن سارا ختم میشه به هله هوله و نون بربری. مشکل دیگه من دیر حرف زدن ساراست . باورتون نمیشه اگه بگم سارا تازه تازه داره به حرف می افته.بعضی جاها که گیر میکنه چون نمیتونه آخر جمله رو بیاد به جاش داد میزنه و منو کلافه میکنه. خلاصه برنامه ها داریم با سارا.


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!