
امروز یه روز آفتابی ولی سردی رو داشتیم. دلم هوای مادر بزرگم رو کرده بود. اون سه سال پیش در سن 85 سالگی فوت کرده.خانه ی ما تا قبرستان 5 دقیقه بیشتر نیست ولی با تمام این احوال وقتش رو ندارم که زود به زود سر خاکش برم.امروز همراه سارا عزممون رو جزم کردیم و رفتیم. دم در قبرستان طبق معمول گل و گلاب و شمع می فروختند ولی این دفعه علاوه بر اینها بادکنک هم ضمیمه ی اینها شده بود. و من هم به خواسته ی سارا یکی براش خریدم. از وقتی که وارد قبرستان شدم سارا شروع به فوت کردن شمع های بالای سر قبرها بود. شاید این کار رو 200 بار تکرار کرد.
تصورش رو بکنید بادکنک به دست فوت می کرد و میگفت تولدت مبارک وبعد سراغ قبر بعدی میرفت.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط معصومه

سارا خانوم ما هم ازچهارشنبه گذشته راهی مهد کودک شد (البته با اشک و زاری فراوان که از طرف من سرکوب شد).والله همیشه فکر می کردم سارا خیلی خیلی شیطونه ولی وقتی محیط مهد کودک و رفتارهای بچه ها رو دیدم تصمیم به خواندن نماز شکر شدم. واقعا بچه ها آینه ی پدر و مادرهاشون هستند.بعضی از بچه ها فوق العاده مودب و با نظم و بعضی هاشون بی تربیت و دریده و حاضر جواب. خدا به داد مربی های مهد برسه.
دوستت دارم سارای قشنگم به خاطر تمام مهربونیهات و اینکه توی مهد منو سر افکنده نکردی و همه از تو تعریف می کردند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 5:29 بعد از ظهر توسط معصومه

یلدا هم به سلامتی تموم شد. یلدای خوبی داشتیم شب خونه ی مامانم اینا بودیم. مهدی از بس خسته بود بعد از خوردن شام خوابید ، ولی منو سارا تا آخر شب بیدار بودیم و کلی به خودمون خوش گذروندیم. سارا هم طبق معمول می ترکوند.سوژه شب یلدای سارا پشمک بازی بود. قبلا خیلی به شیطونی سارا گیر می دادم ولی دیگه این کار رو نمیکنم و اجازه شلوغ کاری و شیطونی و خراب کاری رو بهش میدم آخه الان این کارها رو نکنه پس کی این کارها رو بکنه.اصلا کار بچه همینه . اصلا هم به حرفهای بقیه اهمیت نمیدم که چرا سارا شیطونه.وشاکی بودنشون در مورد سارا در حد حرف می مونه. چون به هر حال هرکسی یه سلیقه ای داره و یه طرز زندگی متفاوت و اگه من هم بخوام با حرف هر کسی با سارا دعوا کنم در آینده ای نزدیک یه بچه ی عصبی تحویل خواهم گرفت، به خاطر همین چند مدته بی خیالی رو ترجیح دادم . اینجوری هم من راحتم و هم اعصاب بچه م. البته بی خیالی من در حد سارا تنها نیست ، تقریبا نسبت به همه چیز کمی بی خیالی طی میکنم. به خدا کیف داره. راحت راحت
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط معصومه

سلام
شاید کج و ماوج حرف زدن بچه ها برای خیلی از شما ها تکراری باشه. چون کم و بیش اکثر بچه ها اینجوری حرف می زنند.ولی سارای ما از اونجایی که تنبل تشریف داره، در سن سه و نیم سالگی تازه تازه شروع به کج و ماوج حرف زدن کرده. اینها رو برای سارا می نویسم تا برای من یه خاطره باشه و برای سارا یه یادگاری،مثلا:
بخور=بکور
د لن شو= بلند شو
شوکول= شکلات
نسکاف=نسکافه
بخواب=بکاپ
ولش کن=دلش کن
صاف = صاپ
مواظب باش=پواظب پاش
زود باش=سود باش
باز کن= آچ البته یعدش خودش تصحیح میکنه وبه خودش میگه : سارا چی؟ باز کن
اسمت چیه؟= اسنت چیه؟

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط معصومه
![]()

سلام به همه. می دونم که این دیگه رسم وبلاگ نویسی نیست . به خدا وقت نمی کنم. تحولات زیادی توی زندگیم پیش اومده.سارا بزرگ شده و من بزرگتر.آخرین باری که یه مطلب جدید نوشتم درختها داشتن شکوفه می دادندو برگهای تازه جوونه می زد و الان که دارم می نویسم همون برگها رنگهای قشنگ پاییزی به خودشون گرفتن.باورتون میشه اینها قشنگترن؟!
سارا خانوم ما هم دیگه تصمیم به حرف زدن گرفته خدا رو شکر. یواش یواش کلمه ها رو تکرار می کنه. در مورد دستشویی هم لطف کرده و فقط میگه جوجو جیش( یعنی جیش دارم ، منو پنپرز کن) چون دستشویی جیش نمی کنه ، فقط لطف کرده و خبرم میکنه. به خدا اینم شکر. ولی کلا خیلی خیلی شلوغ شده.تصمیم گرفتم کم لطفی رو بذارم کنار. پس میام. خوش باشید مثل همیشه.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 0:32 قبل از ظهر توسط معصومه
درست یازده ماه پیش آخرین پستم رو توی این وبلاگ نوشته بودم. بعد از اون دیگه سرنخ زندگیم از دستم در رفت و همه چیز گره خورد. اینقدر سخت بود که نگو و نپرس. البته دوست ندارم ازاون روزهای وحشتناک حرف بزنم چون شکر خدا تمام اون روزها تموم شد.
توی این مدت سارا بزرگتر شده. چرا دروغ بگم سارا بچه ی آرومی هستش و زیاد اذیتم نمیکنه و فقط شلوغی های خاص خودش رو داره.یکی از مشکلاتی که من با سارا دارم اینه که صبحها دیر از خواب پا میشه. اوایل ساعت 9 شب می خوابوندم و همه چراغهای خونه رو خاموش می کردم ولی ساعت 11 دوباره بیدار می شد و تا ساعت 2 شب مشغول بازی میشد و بالطبع دیر از خواب پا میشد.مشکل بعدی من غذا نخوردن ساراست، خوردن سارا ختم میشه به هله هوله و نون بربری. مشکل دیگه من دیر حرف زدن ساراست . باورتون نمیشه اگه بگم سارا تازه تازه داره به حرف می افته.بعضی جاها که گیر میکنه چون نمیتونه آخر جمله رو بیاد به جاش داد میزنه و منو کلافه میکنه. خلاصه برنامه ها داریم با سارا.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط معصومه







