تقويم كه نوشته بهار شده ولي ما كه چيزي نديدم. وسطهاي تعطيلات عيد بود كه بخاري ها و لباسهاي زمستوني رو جمع كردم ، ولي دوباره هم بخاري ها رو چاق كردم و هم لباسها رو ريختم بيرون و اينجوري كه پيش ميره فكر كنم نهضت ادامه دارد و بهار فكر اومدن نداره و ماها كه شمال زندگي مي كنيم فكر كنم اينقدر بارون بباره تا مخمون كپك نزنه دست بردار نيست.بگذريم...
سارا هم طبق معمول در حال شلوغيه
. از اون جايي كه سارا جزو اون بچه هايي هست كه دير به حرف افتاده
ولي يواش يواش ديگه داره رضايت ميده تا شروع كنه به مخ زني
. يه مدت بود كارش فقط بازي كردن با قابلمه هاي آشپزخونه بود ولي حالا يا كارتن يا هم پيامهاي بازرگاني
. مي پره بالاي مبلها و بدو بدو.
اون روز هم همسايه پاييني اومده بود براي گلايه كه بچه ات خيلي شلوغ ميكنه
. يكي دو بار به مهدي گفته بود كه صداتون اذيت مي كنه ، مهدي هم عذرخواهي كرده بود
. ولي ديدم اينها دست بردار نيستند. از طرفي هم اينقدر به اين بچه گفتم هيس هيس
خودم كلافه شدم
. ميريم مهموني ميگم هيس. خونه ي دايي ، هيس. خونه خاله ، هيس. خونه مامان جونها ، هيس. ديگه خونه ي خودمون هم هيس؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم مي دونيد خانوم ،هميني كه هست
.آش كشك خالته، بخوري پاته نخوري پاته. چيكار كنم ديگه . بچه ام دپرس شده طفلك.خلاصه سارا هم داره آتيش مي سوزونه.

چند وقت هم هست مي خوام از پنپرز جداش كنم ولي مي ترسم . مي ترسم كه خونه ام رو به گند بكشه ، بيا حالا بشور و بساب
. مشكل من اينه كه اصلا تكوني به خودش نميده كه موقع دستشويي منو صدا بكنه . به نظرتون چيكار بايد بكنم؟؟؟خلاصه اينجوري گرفتاريم.
اون روز هم رفته بوديم جشن نامزدي يكي از دوستهاي خانوادگيمون. اول مهموني كه خيلي خوب بود با فرزام كوچولو وسط ميدون قر مي دادند
ولي بعد كه نوازنده ها شروع كردند
و دختر پسر ها قاطي شدند ديدم ساراي طفلك من زير پا مونده
. ولي كلا خيلي خوب بود.
اينم چند تا عكس از سارا در پيك نيك


بچه هاي نازتون رو ببوسيد.
اميدوارم هميشه خوش باشيد.